پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

قطعه ای از نمایشنامه "ای آرش زمانه" نوشته زنده یاد پدر

... اینک با این تیر و کمان به انجام پیمان می نشینم. تیر در چله کمان می گذارم و جان و درونم را همراه آن می کنم. کوشش می دارم با تمامی توان خویش تیر را به آنسوی مرز، به دورترین نقطه گیتی روان سازم. آنچنان که از من خاکستری بیش بر جای نماند.

...

هرگاه به کسی مهر ورزیدید، بخاطر بسپارید مرا، که به شما مهر می ورزم.

گاهی که در گوش کودکان خویش لالایی می خوانید برایش زمزمه کنید : در درون هریک از آدمیان یک آرش خفته است. گاه جان باختن این آرش درون ماست که برانگیخته شده است.

بدرود ای همه مردم سرزمینم، بدرود...

...

قسمتی از دیالوگ نمایشنامه "ای آرش زمانه" نوشته زنده یاد حسین عازمی خواه 

...


زنگ انشا

موضوع انشا : در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!

 

  سروش عازمی خواه

 

به نام خدا

قلم در دست می گیرم و انشای خودم را آغاز می کنم

ماجرا از آنجا شروع شد که باباجانمان تصمیم گرفتند حرف اول و آخر را توی خانه بزنند. تا قبل از این، مامان عزیزمان، بجز جلوی مهمان، رییس کل خانه بودند و هرچی که می گفتند باباجانمان حرفشان یک کلام بود : چشم!

اما جلوی مردم، مامان عزیزمان، آبروداری می کردند و هر دستوری که می خواستند بدهند، از قول باباجان می گفتند. مثلا وقتی توی یک مهمانی بودیم و مامان جان خسته می شدند، می گفتند بچه ها بابایتان خسته است (حالا در همان موقع  بابای عزیزمان داشتند بشکن می زدند از سرحالی) و بریم خانه.... بعد مثلا اگر باباجان می گفتند نه خسته نیستم مامان جان می گفتند عزیزم ! پای چشمهایت گود شده و حالیت نیست! .... و باباجان محکوم می شدند به اینکه سه صفحه بنویسند چشم!... یک روز به باباجان گفتم چرا همینجوری دارین می نویسین چشم؟ ... باباجان گفتند قربون پسر 7 ساله ام بشم که سواد دار شده!

بله ، ماجرا از آنجا شروع شد که بابا جانمان تصمیم گرفتند آبروی از دست رفته را به دست بگیرند. برای همین یک روز که مامان جان رفته بودند بیرون، بابای عزیزمان به همراه من یک جلسه دو نفره گذاشتند که راهی را پیدا کنیم برای اینکه مامان جان را از قدرت حذف کنیم. البته چون مامانمان مدیر ساختمانمان هم شده بودند، کار سختی را داشتیم.

باباجان سخنرانی را شروع کردند و گفتند: فرزندم! همانطور که می دانی مامان عزیزت مدیر ساختمان است و در ساختمان هم کلی محبوب است. همانطور که آرزو دختر هفت ساله همسایه بالایی برای تو محبوب است (البته جمله آخر را خودم اضافه کردم و جا دارد همینجا هم سلامی کنم به آرزو، دختر همسایه بالاییمان که بسیار محبوب است و فعلا هر دو هفت سالمان است و هنوز من در هفت سالگی نمانده ام و او بزرگ شود...).

باباجان ادامه دادند : بله  داشتم می گفتم همانطور که آرزو برای تو محبوب است مامان عزیزت هم به عنوان مدیر ساختمان، همه همسایه ها ازش راضی هستند (البته قبلا هم گفتم که این جمله را باباجان نگفتند و من از خودم در آوردم که باز هم یادی کنم از آرزوی عزیزم!! ...) و من قصد دارم قدرت از دست رفته را به دست بگیرم. چون همه همسایه ها فکر می کنند من رییس خانه هستم اما عملا کسی به حرف من گوش نمی دهد. فرزندم زمانش رسیده است که من پیشنهاد ریاست دوره ای خانه را بدهم که هر ماه رای بدهیم. اما این تو هستی که تعیین کننده ای و باید به من رای بدهی هر دفعه.

و من و باباجانمان قرارداد بستیم که در ازای یک سری اسباب بازی و شکلات، من به باباجان رای بدهم.

آن روز، مامان عزیزمان که از در آمدند باباجان گفتند چشم! ولی بعد از چشم، گفتند که عزیزم بهتر نیست به خرد جمعی توجه کنی؟ ... مامان جان که نفهمیدند بابا جان چی چی گفتند قبول کردند که به خرد جمعی توجه کنند.

بابا جان پیشنهاد دادند برای اینکه همه ما بتوانیم نظراتمان را راحت بگوییم و هیچکس دستخط اون یکی رو نفهمه، بابای آرزو نظراتمان را بشمرد و نتیجه را بگوید. و قرار شد جمعه همان هفته این کار انجام شود.

این شد که فردای آن روز بابا جان، کلی شکلات و آبنبات و اسباب بازی برای من خریدند. البته مامان جان هم بیکار نشدند و کلی از عکسهای خودشان و بابا را با قیچی بریدند و عکس خودشان را برای تبلیغ به در و دیوار زدند. فکر می کردند که من خنگم و یادم رفته که بابا و مامان عزیزمان کلی با هم عکس یادگاری دارند...

خلاصه روز جمعه فرا رسید و آرزو، بابا و مامانش را به خانه ما آورد تا من هم بابا و مامانم را بیاورم و رای گیری کنیم و جا دارد همینجا از آرزوی عزیزم تشکر کنم که یک همچین بابای خوبی را تربیت کرده است که می تواند رای ما را بشمرد و نظر آخر را بدهد.

باباجان چون شک داشتند که من نکند اسمشان را ننویسم، برای من روی یک کاغذ اسم خودشان را نوشتند و گفتند که این برگه را به بابای آرزو بدهم.

وقتی همه سه نفرمان نظرمان را به بابای آرزو دادیم، بابای آرزو شروع کرد به خواندن اسمها، و اینطوری شد که باباجان رای آوردند و رییس کل خانه شدند.

مامان جان که آن روز ضربه سختی خورده بودند، توی خانه مان به شدت مظلوم شدند و با من قهر کردند.

حتی مامانمان از بابای آرزو خواستند که برگه ها را خودشان هم بخوانند و وقتی برگه ها را دیدند اعتراض کردند که چرا دست خط بابایمان دو بار تکرار شده است و کلی خط و نشان کشیدند. آرزو می گفت که مامان عزیزمان در جلسات یواشکی ساختمان، نقشه هایی را برای ماه بعدی می کشد.

دو هفته به ماه بعدی مانده بود که یکدفعه مامان عزیزمان با من مهربان شدند و اهالی ساختمان هم کلی چیز، در و دیوار راهرو ها در حمایت از مامان عزیزمان نوشتند.

یک شب آرزو یواشکی به من گفت که مامان عزیزمان، کلی اسباب بازی برای آرزو خریده و بعدش هم کلی با بابا و مامان آرزو پچ پچ کرده است. من نمی دانم که چرا مامان عزیزمان به من می گوید پچ پچ نکن و خودش با بابا و مامان آرزو پچ پچ می کند. آرزو از من خواست که به مامان عزیزمان رای بدهم تا به حرف همه ساختمان احترام بگذارم.

همان شب بابای عزیزمان هم باز برای من کلی اسباب بازی خریدند و با من پچ پچ کردند. همه پچ پچ ها باعث شد که من به همه بگویم به مامانمان رای می دهم و یواشکی اسم باباجان را بنویسم. چون باباجان اجازه می دادند شبها یواشکی روی پشت بام بروم تا با آرزو چای الکی بخورم.

جمعه اول ماه بعد، باز هم آرزو مامان و بابایش را به خانه مان آورد و من باید از متانت آرزو، همسر آینده ام کلی تشکر کنم.

این بار بابایمان به من گفتند که خودم نامشان را بنویسم تا بهانه ای نماند و من هم اینکار را کردم و برگه ام را به بابای آرزو دادم . اما بابای آرزو بعد از خواندن برگه ها در یک اتاق دیگر، به ما گفت که مامانمان رییس کل شده است.

این بود که باباجان مرا توی دستشویی انداختند و از من خواستند سه صفحه بنویسم که من اشتباه کردم! اما من که به باباجان رای داده بودم!... ولی محبور شدم سه صفحه بنویسم که من اشتباه کردم و باباجان رییس کل است. حالا من نفهمیدم که اشتباه کردم که به آرزو گفتم به مامانمان رای می دهم یا اینکه اشتباه کردم که به بابا رای دادم یا اینکه من چون اسم بابایمان را نوشتم مامانمان رییس کل شد و یا اشتباه کردم که آرزو اسباب بازی های مامانمان را پذیرفت و به من گفت به مامانمان رای بدهم و من اسم بابا را نوشتم و مامان رییس کل شد!.... هیچوقت این را نفهمیدم. فقط با اینکه مامانمان رییس کل شد، بابای آرزو با آرزو پچ پچ کرد و برگه من را به او نشان داد و آرزو از من دلخور شد. من نفهمیدم حالا که آرزو به من گفت اسم مامانمان را بنویسم و مامانمان هم رییس کل شد چرا آرزو دلخور شد؟!

به هر حال اینطوری شد که باباجان مشکوک شدند.

کم کم رفت و آمد باباجان با بابای آرزو زیاد شد و آرزو می گفت که هرشب باباجان و بابای آرزو کلی با هم پچ پچ می کنند. همین صداقت آرزو بود که باعث شد من را بکشد!

این بار مامان عزیزمان هم با من کلی پچ پچ کردند  و قرار شد این بار اسم مامانمان را بنویسم تا وقتی بیست ساله شدم مامانمان برای من از آرزو خواستگاری کند. اما ترسیدم نکند اگر اسم مامانمان را بنویسم، بابا رییس کل شود! تازه مامانمان روابط خوبی با آرزو برقرار کردند و آرزو و بقیه همسایه ها از مامانمان حمایت می کردند و آرزو از من خواست که به مامانمان رای بدهم.

یک ماه که گذشت، همه نظراتمان را نوشتیم و به بابای آرزو دادیم ولی باباجان رییس کل خانه شدند! نمی دانم چرا باباجان به بابای آرزو چشمک زدند و بعدش من را باز هم توی دستشویی انداختند تا از همسایه ها زهر چشم بگیرند و از من بخواهند که باز هم سه صفحه بنویسم اشتباه کردم و باباجان رییس کل خانه است. هیچوقت نفهمیدم که اگر بابایمان رییس کل خانه است، چرا باز هم من باید سه صفحه این را بنویسم و باباجان این سه صفحه را روی دیوار روبروی در آپارتمانمان نصب کنند.

از آن روز به بعد باباجان و بابای آرزو دوستهای خوبی شدند و مامان عزیزمان پیر شدند و من هم بعد از آن سه صفحه، دیگر رویم نمی شد به آرزو نگاه کنم. چون اگر می گفتم که به مامانمان رای دادم می گفت پس چرا بابا رییس شدند و اگر می گفتم به بابایمان رای دادم می گفت چرا پس گفتی که اشتباه کردی...

خلاصه من که آخرش نفهمیدم چی شد و نمی دانم که آیا معلم عزیزمان فهمید که چی شد یا نه... روزها گذشت و آرزو از من دلگیر شد و بابا جان رییس ساختمانمان هم شد و بعضی موقع ها جلوی همسایه ها، به مامانمان می گفت:  "عزیزم" و مامانمان به بابایمان می گفت چشم و بابای آرزو تقاضا کرد که بیخود همه ما هر ماه نظر خودمان را ننویسیم چون چندین ماه پشت سر هم باباجان رییس کل شدند و این شد که باباجان تا آخر رییس کل شدند و من کلی دلم برای مامانمان سوخت و مامانمان باز هم پیرتر شدند و باباجان دلشان به خانه و ساختمان خوش بود و آرزو باز هم از من دلگیر بود و آرزو باز هم از من دلگیر بود و آرزو باز هم از من دلگیر بود ....

ما از این انشا نتیجه می گیرم که روزی من بزرگ خواهم شد و مامانمان را جوان خواهم کرد. حتی اگر هیچوقت معنی خرد جمعی را نفهمد...

...


جهانبخش پازوکی

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را اسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من

زیر باران های اشک من نشست

من تو را اسان نیاوردم به دست

در دل اتش نشستن کار اسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار اسانی نبود

با غروری هم قدو بالای اسمان

بارها در خود شکستن کار اسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی

زیر سنگینی بار غم شکست

من تو را اسان نیاوردم به دست

در بدست اوردنت بردباری ها شده

بی قراری ها شده ، شب زنده داری ها شده

در بدست اوردنت پایداری ها شده

با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را اسان نیاوردم به دست

من تو را اسان نیاوردم به دست..

...


مرغ باغ ملکوتم

به دامن تو نشیند غبار پیکر من

من آن نیم که ز خاکش فلک بسازد خشت

 

غمام همدانی

...


الست

الست

 
به نام بی نام او
  
سروش عازمی خواه
 
 
پرنده جوان دیگر همه چیز را می دانست. پرنده پیر سالها اصول پرواز در تندباد، در هوای ابری، هوای مه آلود و زیر آسمان آفتابی را به او یاد داده بود.
-          مطمئنی سوالی نداری؟
-          نه استاد، سالها از تو آموختم و اکنون شاگردانی نوپرواز دارم. به آنها قصه پرواز را می آموزم و شبها، همانطور که تو برایم لالایی می خواندی از اوج، از صید، از پرواز و ... برایشان می خوانم از اوج، از صید، از پرواز ...
-          اما ...
-          استاد اما چه؟ ... من اکنون یک پرنده کاملم.
-          اما تا به حال پرواز کرده ای؟
-          استاد، گاهی به تو شک می کنم. بارها و بارها از روی شاخه های بلند درختان مرا به سمت پایین انداختی... زمین خوردم و بلند شدم. باز هم مرا به اوج بردی و رهایم کردی و باز هم زمین خوردم. یادت نیست؟ اما آنقدر زمین خوردم که بعدها هروقت مرا به سمت پایین هل می دادی اوج می گرفتم و پرواز می کردم.
-          فرزندم، اشتباهت همینجاست. تو هرگز پرواز نکرده ای. تو فقط هنگام سقوط، بازگشت به آسمان را یاد گرفته ای...
-          استاد، کم کم مرا به این فکر وا میداری که می خواهی همیشه به تو تکیه کنم. اکنون من یک پرنده آزاد هستم. و می خواهم خودم پرواز کنم؛ و با تمام احترامی که به تو استاد بزرگ قائلم، نیازی به تو ندارم...
استاد پیر، در عین دلشکستگی، با نگاهی که باز هم از آن عشق می بارید، به پرنده جوان نگریست و چند قدم برداشت و پرواز کرد و تا اوج رفت... شاید به سمت پرنده کوچک دیگری که دلش پرواز می خواست...
پرنده جوان سینه خود را جلو انداخت و مغرور چند قدم برداشت تا بپرد.... یک بار ... دو بار ....
-          عجیب است ... شاید امروز خسته ام؛ شاید هوا طوفانی است.... شاید حوصله پرواز ندارم ....
پرنده جوان با حیرت، قدم زنان به سوی خانه رفت... و ناگهان فهمید که هرگز از استاد نپرسیده که چگونه از زمین بلند شود... هرگز از زمین به آسمان حرکت نکرده بود. این استاد بود که همیشه او را به اوج می برد تا در هوا، غوطه ور شود و به سمت آسمان اوج بگیرد... اما هیچگاه از زمین برنخاسته بود... هیچگاه آغاز پرواز را نمی دانست...
او یاد نگرفته بود که اولین اصل، رهایی زمین است.
...
شب ... تاریکی ... و سکوت...
-          استاد کجاست ؟ ...
در سکوت شب، بناگاه صدای آشنای بال یک پرنده می آمد.
پرنده جوان سرش را برگرداند. صدا نزدیک می شد...
...
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
افتخار دارم که این مطلب در http://www.interuniversalfans.com نیز درج گردیده است
...


زنگ انشا

موضوع انشا : فقر

 

سروش عازمی خواه

 

به نام خدا

قلم در دست می گیرم و انشای خودم را آغاز می کنم

معلم عزیزمان از ما خواسته اند که در مورد فقر بنویسیم. اولین باری که باباجانمان به ما گفت فقر چیست زمانی بود که حسن چی، همسایه ته کوچه مان، یک روز یکهو پرید جلوی ماشین ما. بابا جان گفتند ای وای حسن چی، تو که به خواسته ات رسیدی چرا باز می خوای خودت رو بکشی؟ حسن چی گفت من کی خواستم خودم رو بکشم.. من خواستم ببینم پول دارین قرض بدین؟

حسن چی، 150 کیلو بود. باباجان هروقت او را می دید احساس جوانی می کرد. حسن چی سالهای سال از کُلفَت یکی از پولدارهای تهران خوشش آمده بود و آنها هم که این کلفته رو بزرگ کرده بودند، بهش نمی دادند. حسن چی با اون هیکلش هفت بار خودش رو انداخته بود جلوی ماشین اون پولدارها تا کلفته  رو بهش بدهند. آخرش هم فرح، زن حسن چی شد.

فرح زن خیلی مهربونی بود. از اون خانومایی که همه اش کار می کرد و خسته نمی شد. اونا بچه دار شدند و ریحانه و مریم به دنیا اومدند. ریحانه حدود 15 سالش بود و مریم تازه چند ماهش.

اون روز حسن چی به بابام گفت پول دارین قرض بدین؟ بابا جانمان گفتند من پولم کجا بود؟ واسه چی می خوای؟ حسن چی گفت که دل درد گرفته و دکترا گفتن که باید عمل کنه. باباجان چند تا جمله زیبا به دکترهای مهربون گفتند و گازش رو گرفتند و رفتیم. باباجان توی راه به من گفتند که به این میگن فقر. الان حسن چی میره یک بیمارستان ارزون قیمت و احتمالا بد عملش می کنند و می میره!

حسن چی به یک بیمارستان ارزون قیمت رفت. عمل کرد و بعدش هم مرد. نمی دونم چرا مرد اما می گفتند بعد از عمل یک لیوان آب خواسته و فرح بهش یک لیوان آب داده خورده، اما انگار نباید می خورده، زده کشتتش.

ما نمی دانیم که چرا حسن چی مرد. و اینکه آیا اگه فقیر نبود نمی نمرد... اما اینرا یاد گرفتیم که بعد از عمل از فرح آب نگیریم و نخوریم.

خلاصه حسن چی که مرد ریحانه و مریم یتیم شدند. فرح رفت پیش فامیلهای دورش و اونها رو هم برد. چند سالی هیچکس فرح را ندید تا اینکه بعد از مدتها عباس آقا بقال محله مون به مامانمان گفت که فرح دنبال کار می گردد و مامانمان هم گفتند که بیاد خونه ما کار کنه و من بهش حقوق می دهم.

فرح به خانه ما آمد و هی کار کرد. البته من به فرح خیلی اعتماد داشتم و دوست خیلی خوبی بود اما هیچوقت از او آب نگرفتم بخورم.

فرح توی این چند سال خیلی پیر شده بود. چاق هم شده بود. عینکی هم شده بود. حالا اینا به فقر ربط داره یا نه نمی دانم.

وقتی فرح به خانه ما آمد، بابا جان گفتند که روح حسن چی خوشحال شده. احتمالا باباجان علم غیب داشتند.

وقتی فرح به خانه ما آمد دیگر لازم نبود جایم را هر روز صبح جمع کنم. چون تا می رفتم دست و صورت بشورم، فرح جایم را جمع کرده بود. تازه فرح به من می گفت آقا. فرح اولین کسی بود که به من گفت آقا. چقدر با شعور بود فرح.

دست پخت فرح هم خوب بود. باباجان می گفتند فرح خانم! خورشت کرفست حرف نداره.  من نمی دانم منظور باباجان چیست؟ خورشت کرفس نه تا حرف دارد.

فرح توده داشت. من نمی دانم توده چیست؟ اما شکم فرح باد کرده بود و می گفت توده دارم و باید عمل کنم. مامان عزیزمان خیلی دلش برای فرح سوخت اما بابا جان گفت که اگر فرح برود عمل کند، چون فقیر است به یک بیمارستان بد می رود و بعد از عمل می میرد. من به فرح گفتم بعد از عمل آب نخور. فرح سه روز با من قهر کرد.

فرح می گفت قلب مریم خرابه و باید عمل کنه. انگار قلبش سوراخ بود. من نمی دانم مگه میشه قلب یکی سوراخ باشه؟ اصلا اگر قلب مریم سوراخ بود چرا خون از تو قلبش نمی ریخت بیرون؟ شایدم می ریخت و مریم و فرح یواشکی می رفتن خونا رو لیوان لیوان بر می داشتند و می ریختند بیرون. یادم باشه اگر باز هم فرح را دیدم به جز آب، شربت آلبالو هم از او نگیرم.

خلاصه، مامانمان گفت فرح، می خوای قلب مریم رو چی کار کنی؟ فرح گفت دارم برای همین کار می کنم که پولهام رو جمع کنم  و مریم عمل کنه. باباجان می گفت اگر مریم عمل کنه، چون فقیرند، مریم می میره. مامان جان حساب کردند و گفتند اگر فرح همینطور هر ماه از ما حقوق بگیره و پولهاش رو جمع کنه، بعد از 190 سال می تونه مریم رو عمل کنه. مامان جان افتخار می کردند که در سلامت مریم نقش مهمی رو به عهده دارند و خدا رو هر روز شکر می کردند.

توده فرح روز به روز بزرگتر می شد. ریحانه هم از پیش مادر بزرگش، مادر حسن چی، هفته ای دو بار به فرح سر می زد و می رفت. وقتی ریحانه می آمد، فرح و ریحانه کلی با هم پچ پچ می کردند. نمی دانم، شاید سر سوراخ قلب مریم پچ پچ می کردند، شاید هم سر نامزد ریحانه.

محمد، نامزد ریحانه، چند بار خودش را جلوی تاکسی هایی که از جلوی خانه مادربزرگ ریحانه می گذشتند انداخته بود تا ریحانه را به او بدهند. اما فعلا نمی دادند. انگار رسم بوده بار هفتم، اگر خواستگار زیر ماشین نرفت، عروس را به او بدهند.

یک روز فرح درد زیادی داشت، مامان عزیزمان به ریحانه زنگ زد و ریحانه بدو بدو آمد و فرح و مریم را بدو بدو برد دکتر. به ما هم گفت که خبر می دهم. باباجان گفتند ریحانه خبر مرگ فرح را می آورد، مامان جانمان غصه مریم را می خورد و می گفت اگر فرح بمیرد، مریم چطوری 190 سال دیگر عمل کند. اما من می دانستم فرح نمی میرد، مگر آنکه ریحانه به او یک لیوان آب بدهد.

دو هفته گذشت و خبری از ریحانه و فرح نشد. یک روز بعد از ظهر، زنگ در خانه ما را زدند. فرح بود. دست مریم را گرفته بود و آمده بود خانه ما. یک چیزی را هم زیر چادرش قایم کرده بود. باباجان از تعجب شاخ در آوردند. می گفتند چطور فرح نمرده است.

فرح وقتی نفسش تازه شد، گفت که یک بچه به دنیا آورده است. از زیر چادرش یک پسر موطلایی را در آورد و این دفعه مامانمان هم از تعجب شاخ در آورد. من تعجب نکردم چون فهمیدم این بچه همان توده توی شکم فرح است. نمی دانم چرا بابا و مامان عزیزمان، این را نفهمیدند و تعجب کردند.

فرح خیلی حرف زد. من خیلی از حرفاش سر در نیاوردم. بعدا هم که از مامانمان پرسیدم، مامانمان هم نفهمید فرح چی گفت. اما باباجان گفتند شماها خنگید و من فهمیدم. باباجان گفتند که فرح چند بار، چند تا چیز مختلف گفته است. یک بار گفته برین به عباس آقا، بقال سر کوچه بگین که بیاد بچه اش را ببرد و پول عمل مریم را بدهد. یک بار هم گفته که محمد، نامزد ریحانه، فرح را خواب کرده است. یک بار هم گفته که مرا دزدیده اند و تریاک به خوردم داده اند. آخرش هم باباجان نفهمیده که فرح چی گفته است.

من نمی دانم که چرا هیچکس به من شک نکرد. احتمالا به خاطر اینکه کلا سه ماه فرح پیش ما بود و وقتی پیش ما آمد، شکمش توده داشت.

باباجان به عباس آقا گفت که برود و بچه اش را بگیرد اما عباس آقا عصبانی شد و گفت بشکنه این دست که نمک نداره.

مامان عزیزمان فرح را آن روز از خانه مان بیرون کرد. اما گلی خانم، همسایه مان بعدا به مامانمان گفت که فرح، پسرش را به یک خانواده پولدار فروخته و خرج عمل مریم در آمده است. گلی خانم گفت که مریم عمل کرده و خوب شده است. فرح هم به شهرستان رفت و تا سالها بعد که پیر شد و مرد، همانجا ماند. محمد، ریحانه را، بعد از هفتمین اقدام به خودکشی، گرفت و آنها هم سرایدار خانه یکی از پولدارهای تهران شدند.

پسر مو طلایی را هیچکس ندید. اما عباس آقا می گفت که فرح ماهی یکبار به یکی از منطقه های پولدار تهران می رود و پشت یک درخت می نشیند و خانه ای را تماشا می کند و بر می گردد.  عباس آقا می گفت احتمالا توی این خانه فرح را خواب کرده اند، باباجان می گفتند که این خانه احتمالا، جایی است که فرح می خواهد برود کار کند، مامان جان می گفتند فرح عاشق شده است اما من فکر می کردم که پسر مو طلایی توی همین خانه خوشبخت شده است.

مریم بزرگ شد و کلفتی کرد. ریحانه هم سرایدار شد. فرح مرد. اما پسر مو طلایی نه کلفتی کرد و نه سرایداری. حتی نمرد.

ما از این انشا نتیجه می گیریم که اگر فرح به شما آب داد، نخورید. چیه خوب. صد بار هم بگویم کم است.

...


زنگ انشا

موضوع انشا : خاطره اولین روز مدرسه را بنویسید

سروش عازمی خواه

به نام خدا

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم.

من هیچ وقت خاطره خوب اولین روز مدرسه را از یاد نمی برم. آن روز مامان عزیزمان به جای اینکه با شش بار صدا کردن ساعت ده صبح بیدارمان کند، با ده بار صدا کردن شش صبح بیدارمان کرد. من خیلی خوشحال شدم و یکهو بیدار شدم. فکر می کردم مامان عزیزمان می خواهد با سواد شود و مرا هم با خودش می برد که نترسد.

البته باباجان شب قبلش گفته بودند که مامان چشمشان ضعیف است و نور می خواهد. از من خواستند که سرم را بتراشم تا وقتی کنار مامان جان نشستم تا او باسواد شود، من با سر کچلم به دفتر او نور ببارم. من هم که اصولا پسر فداکاری  هستم، قبول کردم و باباجان سرم را تراشیدند و چند تا چهارراه هم وسط آن گذاشتند.

خلاصه صبح بیدار شدیم و من شروع کردم به دلداری دادن مامان که نترسد و با من به مدرسه بیاید.

وقتی به مدرسه رسیدیم مامان عزیزمان نامردی کرد و مرا به داخل مدرسه هل داد و فرار کرد و در حیاط مدرسه بسته شد. هرچی به ناصر خان توضیح دادم که قرار نیست من به مدرسه بیایم و مادرم از مدرسه ترسیده و فرار کرده، فایده ای نداشت. ناصر خان، یا ناصر خله، مبصر حیاط بود. قدش هم قد باباجانمان بود اما قیافه اش نه. انگار قرار بوده مامان ناصر هم به مدرسه بیاید و فرار کرده، چون سر ناصر هم تراشیده شده بود.

بعدا فهمیدم ناصر خله، چند سال توی هر کلاس تجدید شده و تقریبا هم سن ناظم مدرسه است. اما توی کلاس پنجم درس می خواند و معلمها هم کلی ازش حساب می بردند.

خلاصه، ناصر خان با یک خط کش چوبی به چند تا جای من زد و گفت بچه صدا نکن. من نمی دانم چرا خودش همینطور داشت صدا می کرد. ناظم مدرسه که ناصر خان رو دید، آمد و با یک چوب بلند شروع به زدن ناصر خان کرد و گفت بچه صدا نکن. چرا این بچه را می زنی. من دلم برای ناصر خان سوخت. داد زدم آقا ناظم صدا نکن. نمی دانم چرا آقا ناظم، دست از سر ناصر خان برداشت و افتاد دنبال من. حالا فهمیدم که چرا اینقدر مامان من می ترسید. کافی بود آقا ناظم با چوبش می زد یک جای مامان من. آنوقت مامان من باید یک ماه به پهلو می خوابید.

آقا ناظم که بالاخره بعد از کلی بازی و بدو بدو توانست مرا بگیرد به من گفت بچه اولا صدا نکن، دوما اومدی با سواد شی. خوش اومدی. سواد خیلی خوبه. اگر درس بخونی می تونی معلم شی و درس بدی. من به آقا ناظم گفتم خوب اگه درس نخونیم معلم هم نمیشیم. نه کسی درس میده و نه کسی درس می خونه. اما آقا ناظم گفت نه؛  اگه معلم نشی، میشی آقای خدایار.

به آقای خدایار می گفتن بابای مدرسه. من نمی دونم چه جوری یک آدم می تونه بابای یک مدرسه باشه. هیچ وقت هم نفهمیدم مامان مدرسه کیه. چون وقتی به زن آقای خدایار گفتم شما مامان مدرسه هستین؟ گفت نه من زن بابای مدرسه ام. فهمیدم آقای خدایار سر زنش هوو آورده و مدرسه رو اینطوری به دنیا آورده. اما هیچوقت نفهمیدم اون هوو کیه. حتی اون شب به آرزو، دختر همسایه بالاییمون گفتم که مامان مدرسه ما، توی مدرسه شما نیست؟ آرزو گفت نه و ما هم بابای مدرسه داریم. همون موقع حدس زدیم که باباهای مدرسه آدمای عجیبی هستند و نمیشه از کارشون سر در آورد. مخصوصا اینکه یک موقع هایی، بابای مدرسه به طرز مشکوکی یک جاروی بلند می آورد و جارو می کرد و زیر چشمی هم به ما اخم می کرد.

همینطور که روز اول داشتم با آقای ناظم مذاکره می کردم، آقای ناظم گفت بچه صدا نکن. من میرم توی دفتر.

من همینطور دهانم باز مانده بود که چطوری آقای ناظم با اون هیکل توی یک دفتر جا میشه. من حتی توی کتاب، یا جا مدادی یا حتی توی کیف جا نمی شدم. وقتی آقای ناظم با اطمینان رفت توی دفتر، فهمیدم در یک محل عجیب و غریب به اسم مدرسه زندانی شدم و مجبورم درس بخوانم تا معلم شوم و برم توی مدرسه درس بدهم. وگرنه باید یک زن بگیرم که مدرسه بزاید و بشوم بابای مدرسه.

توی همین فکرها بودم که یک صدای عجیب زنگ آمد و با این صدا ناصر خان، خل شد و داد زد که همه توی صف بروند. دنبال بچه ها می کرد و با خط کش می زد یک جای بچه ها که توی صف، مرتب وایسند.

ناصر خان داد زد که کلاس اولیها بیان اینطرف. من هم رفتم همون طرف پشت پسر عباس آقا، بقال محله. آقا ناظم با یک میکروفون آمد و من گفتم می خواد آواز بخونه. اما شروع کرد یه چیزایی گفت که یادم نیست. چون داشتم فکر می کردم صف چه جای عجیب و غریبی است. همونجا از خدا خواستم من را یک روز جای ناصر خله بگذاره که بروم دم در و با خط کش بزنم یک جای بچه ها.

وقتی حرف آقا ناظم تمام شد صفها یکی یکی راه افتادند. ما رفتیم توی یک اتاق و من و پسر عباس آقا و یکی دیگه نشستیم روی یک نیمکت. خانم معلم مهربانمان آمدند و سلام کردند و با مهربانی، چهار نفر از بچه ها را کتک زدند و گفتند که اگر می خواهید دکتر شوید درس بخوانید. من فهمیدم آقا ناظم ما را گول زده و ما با درس خواندن دکتر می شویم نه معلم. بیچاره خانم معلم که احتمالا خنگ بوده و درس نخوانده وگرنه دکتر می شد.

خلاصه خانم معلم بعد از کلی جیغ جیغ، شروع کرد به یاددادن آ و گفت آ مثل آب، آبادانی. من نفهمیدم آ چه ربطی به آب داشت. چون با یاد گرفتن آب تشنگیمان توی کلاس رفع نشد. حتی مدرسه مان آباد نشد. اما مجبور بودیم بگوییم آ مثل آب ، مثل آبادانی.

خلاصه آن روز تمام شد و ما تعطیل شدیم. نمی دانم چرا مامانمان اینقدر ترسیده بود. مدرسه جای خوبی بود چون ما را ظهر آزاد کرد. من فکر می کردم ما را به گروگان بگیرد و باباجان کلی پول بیاورند و ما را در آورند. اما ما آزاد شدیم. موقع  بیرون آمدن از در حیاط، به آقای خدایار گفتم پدر جان نکن! زنت به این خوبی چرا هوو آوردی؟ آقای خدایار تعجب کرد و گفت تو از کجا می دونی؟ ... گفتم با این بچه به این گندگی همه می فهمند. آقای خدایار انگار خنگ بود و هنوز که هنوز است، نفهمیده من از کجا فهمیدم.

ما از این انشا نتیجه می گیریم که ناصر خله آنقدرها هم پسر بدی نیست، فقط خنگه. آدم بد، اونیه که خط کش رو داده دست ناصر خله تا بیاد هم کلاسی هایش رو بزنه تا بروند بگویند آ مثل آب، مثل آبادانی.

قلم را روی میز می گذارم و انشایم را تمام می کنم!

 

...


زنگ انشا

این زنگ انشا رو سال 1384 در وبلاگ گذاشتم . اما گفتم شاید بد نباشه این مجموعه رو دوباره پشت سر هم برای ثبت در تاریخ!!! بنویسم! 

 

تقدیم به زنده یاد حمید مصدق

موضوع :‌یک همسایه خوب را توصیف کنید

سروش عازمی خواه

به نام خدا

قلم در دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم.

یک همسایه خوب همسایه ای است که بعد از ظهرها روی بالکن خانه، عروسک بازی کند و عروسکش از دستش ول شود و روی لبه بالکن همسایه پایینی بیافتد. مثل آرزو دختر همسایه بالایی که یک روز بعد از ظهر به بالکن رفت و عروسک بازی کرد و عروسکش از لای نرده ها پایین افتاد و من توی بالکن بودم که دیدم یک عروسک از طرف خدا به لبه بالکن ما افتاد و من خوشحال شدم و از خدا تشکر کردم و عروسک را زیر تختم قایم کردم. مامان آرزو زنگ خانه ما را زد و عروسک دخترش را خواست . من عروسک را پس ندادم و باباجان مرا کتک زد و من از حرصم عرسک را تکه تکه کردم.

 

همسایه ها گاهی با هم قهر می کنند مثل من و آرزو چون من عروسک تکه تکه شده را جلوی خانه آرزو انداختم و آرزو وقتی دید که عروسکش مرده گریه کرد و گفت که از من متنفر است و من هم از او متنفر شدم و تصمیم گرفتیم که تا قیامت با هم قهر باشیم.

 

یک همسایه خوب باید مثل من باشد که بعد از چند روز تصمیم گرفتم با آرزو آشتی کنم و قلک توپی خودم را شکستم و با پول خودم یه عالمه آب نبات چوبی خریدم و به آرزو دادم . آرزو خندید و ما آشتی کردیم.

 

یک همسایه خوب گاهی از حق خودش می گذرد مثل آرزو که وقتی آب نبات ها را به او دادم خندید و نصف آب نباتها را به من بخشید و گفت که خیلی مهربان هستم . من سرخ شدم و در همان پنج سالگی عاشق آرزو شدم.

 

من عاشق آرزو شدم و ما شبها یواشکی به روی پشت بام می آمدیم و قایم موشک بازی می کردیم. وقتی هم خسته می شدیم ستاره ها را می شمردیم.

 

یک همسایه خوب، برای همسایه اش هر کاری که بتواند می کند مثل من که هروقت مامانمان به من شکلات می داد من نصف آنرا برای آرزو قایم می کردم و به او می دادم و او خوشحال می شد.

 

گاهی یک همسایه خوب از همسایه اش تعجب می کند مثل آرزو، وقتی که من هفت ساله شده بودم و او هم هفت ساله شده بود و من بعد از اولین روز مدرسه از او خواستگاری کردم. آرزو تعجب کرد. اولش تعجب کرد و بعد خندید و قبول کرد . ما جشن عروسیمان را خیلی مختصر برگزار کردیم. جمعه همان هفته آرزو تور عروسکش را روی سرش گذاشت و من هم لباس عیدم را پوشیدم و یواشکی عروسکهایمان را به پشت بام دعوت کردیم و عروسی گرفتیم .

 

بعد از آن روز هر روز من آرزو را از مدرسه به خانه می آوردم تا آقادزدها او را نخورند. بعد از آن روز هر شب روی پشت بام آرزو توی استکان اسباب بازیش چای الکی برایم می ریخت و شام الکی درست می کرد . ما الکی با هم زندگی می کردیم.

 

یک همسایه خوب برای همسایه اش هر کاری که بتواند می کند. مثل جشن تولد آرزو که من قلکم را شکاندم و دیدم پولم به اندازه عروسک خرگوشی که آرزو دوست داشت نیست. برای همین تصمیم گرفتم آن عروسک را از مغازه عباس آقا که سر کوچه بود بدزدم.وقتی عباس آقا رویش را برگرداند من یکهو عروسک را برداشتم و در رفتم و به آرزو دادم. آرزو خندید و من هم خندیدم.

 

آن شب عباس آقا به خانه ما آمد و به باباجان کل ماجرا را گفت و بابا جان مرا کتک زد و بعد از آن پیش بابای آرزو رفت و عروسک را از او پس گرفت و به عباس آقا داد و عباس آقا رفت. نمی دانم چرا بابای آرزو هم آرزو را کتک زد. آرزو که تقصیری نداشت.

 

آن شب آرزو برای شمردن ستاره ها به پشت بام نیامد. او شام الکی هم برایم درست نکرد. فردای آن روز آرزو زودتر از مدرسه رفته بود. مامان آرزو مرا به خانه خودشان راه نمی داد. بابای آرزو با همسایه ها پچ پچ می کرد. یک هفته بعد بابای آرزو اسباب کشی کرد و همگی رفتند. آرزو رفت . آرزو رفت . آرزو بزرگ شد. بزرگ و بزرگتر. آرزو به دبیرستان رفت. آرزو به دانشگاه رفت. آرزو خانوم دکتر شد . آرزو ازدواج کرد و بچه دار شد . ولی من همان پسر هفت ساله در همان روز تولد آرزو ماندم و هیچگاه بزرگ نشدم .  من ماندم و یاد آرزو . من ماندم و هفت سالگی. من ماندم و تشنگی یک استکان چای الکی . من ماندم و لباس عید و پشت بام خالی و قلک شکسته ...

...


زنگ انشا

موضوع : زنی تنها را توصیف کنید

به نام خدا

 

قلم در دست می گیرم و انشای خودم را آغاز می کنم.

امروز وقتی به بابا جانمان موضوع انشا را گفتیم، اخمی کردند و گفتند معلمتان زن است یا مرد؟ وقتی من گفتم که خانم معلممان زن است باباجان گفتند این دیگه چه موضوعی است. خودت بنویس.

این شد که ما تصمیم گرفتیم خودمان بدون کمک باباجان انشایمان را بنویسیم.

ما هرچی فکر کردیم هیچ زن تنهایی را به یاد نیاوردیم. یاد مامانمان افتادیم که تنها نیستند و باباجان را دارند و من را دارند. خاله جان هم شوهر دارند. اما آنقدر فکر کردیم که یادمان افتاد همسایه ی چند سال قبل ما یک زن تنها بود.

گلی خانم، هر روز صبح ساعت 6 در صف نانوایی محله مان دیده میشد. البته چون آن زمان ما مجبور نبودیم صبح زود مدرسه برویم و پنج سالمان بود، بابا جان این را می گفتند. بابا جان می گفتند که همیشه اولین نفر در صف نانوایی گلی خانم است. او سرزنده و سرحال، هر روز می آمد و نان می خرید و می برد تا خودش و پژمان و سارا بخورند. پژمان و سارا پسر و دختر گلی خانم بودند و با اینکه گلی خانم می گفت همسن من هستند،اما هیچوقت بچه های خود را از خانه بیرون نمی آورد.

بابا جان می گفتند گلی خانم عاشق بچه هایش است. مامان جان می گفت احتمالا پژمان و سارا جذام دارند که بیرون نمی آیند. آرزو دختر همسایه بالاییمان می گفت گلی خانم بچه هایش را ننر و نازپرورده کرده است. اما من فکر می کردم گلی خانم خل و دیوانه است. چون پژمان و سارا که گناهی ندارند. بیچاره ها هیچوقت توی کوچه بازی نکرده اند. مامانشان بی خود نگرانشان است و نمی گذارد راحت باشند.

گلی خانم توی این دنیا هیچ کس را نداشت. من هیچوقت بابای سارا و پژمان را هم ندیدم. باباجان می گفتند احتمالا زیر تریلی 18 چرخ رفته و مرده، مامان جان می گفتند از دست گلی خانم دق کرده، آرزو می گفت احتمالا بابای سارا و پژمان از دست بچه های ننر و نازپرورده اش خودش را از دره پرت کرده، اما من فکر می کردم پژمان و سارا هیچوقت بابا نداشتند بیچاره ها... چقدر بده که مامانی بدون بابا، مامان شود. خیلی سختی می کشد. چون بابا جان خیلی برای ما و مامان جان زحمت می کشند. مامانمان دست به سیاه و سفید نمی زنند.

گلی خانم هر چند روز یکبار پیش مامانمان می آمد و درد دل می کرد. همیشه کلی برای مامانمان گریه می کرد و کلی می خندید. گلی خانم آسم داشت و پول دوا و درمانش را همه همسایه ها می دادند. گلی خانم به مامانمان گفته بود که اگر بلایی سرش آمد و یکهو مرد، مامانمان هر روز صبح برای پژمان و سارا نان بخرند و هر روز بعد از ظهر هم به آنها آبنبات چوبی بدهد. راستی نگفتم، گلی خانم هر روز بعد از ظهر از عباس آقا آبنبات چوبی برای پژمان و سارا می خرید.

گلی خانم گدا بود. گدایی می کرد. البته باباجان می گفتند که گلی خانم آنطرف شهر گدایی می کند. همیشه دوست داشتم با گلی خانم بروم گدایی آن طرف شهر. اما گلی خانم من را نمی برد. آرزو می گفت گلی خانم آنقدر پژمان و سارا را ننر و نازپرورده کرده که آنها را زیر چادرش یواشکی با خودش می برد تا کلی کیف کنند و خوش بگذرانند و پولدار شوند. اما من فکر می کردم که گلی خانم پژمان و سارا را توی کمد می گذارد و در را قفل می کند تا وقتی گلی خانم نیست، آقا گرگه خودش را جای گلی خانم جا نزند و آنها را ندزدد.

گلی خانم وقتی مامانمان وقت نداشتند با او درد دل کنند توی کوچه تنها می نشست و برای خودش درد دل می کرد. کلی با خودش گریه می کرد و کلی برای خودش می خندید.

گلی خانم روزهای تعطیل سر کار نمی رفت. چادر نماز سفید می پوشید و جلوی در خانه اش نان تکه تکه شده می ریخت و پرنده ها می آمدند و به پرنده ها سلام می کرد. کلی خل بود گلی خانم، من که گفتم.

گلی خانم یک روز پیش بابایمان آمد و گفت دست پژمان شکسته. گریه می کرد. می گفت پژمان از بالای کمد پرت شده. بابایمان پانصد تومان به گلی خانم داد اما گلی خانم چسب می خواست. باباجان چسب زخم به گلی خانم دادند ولی گلی خانم از این چسبها نمی خواست و با گریه بدو بدو رفت.

دو روز گلی خانم را کسی در صف نانوایی ندید. باباجان می گفت گلی خانم هم زیر تریلی 18 چرخ رفته است، مامانمان می گفت گلی خانم برای همیشه گذاشته و رفته. اما من فکر می کردم گلی خانم به خاطر اینکه بابایمان چسبی که گلی خانم می خواست را نداد دق کرد

شب بابای آرزو آمد و با بابایمان پچ پچ کرد و باباجان  هم با مامانمان پچ پچ کرد. مامان هم آمدند با من پچ پچ کردند. من نمی دانم چرا بابای آرزو یکدفعه با من پچ پچ نکرد. اما به هر حال،پچ پچ بابای آرزو به من هم رسید.

اصولا باباها نمی دانند که وقتی پچ پچ می کنند بالاخره بچه ها پچ پچ آنها را می فهمند. فکر می کنند فقط خودشان بلدند پچ پچ کنند.

بابای آرزو گفته بود که گلی خانم یکهو مرده. یعنی همسایه ها رفتند و در خانه اش را شکاندند و دیدند گلی خانم مرده. دکترها آمدند و گفتند یکهو مرده. داروی آسمش تمام شده بود. هیچ کس پژمان و سارا را ندید. اما دو تا عروسک کنار گلی خانم پیدا کردند. یکی عروسک دختر بچه بود و یکی پسر بچه. دست عروسک پسر هم کنده شده بود و عروسک بی دست در آغوش گلی خانم بود. عروسک دختر هم زیر پتو خوابیده بود. باباجان گفتند احتمالا پژمان و سارا از ناراحتی خود را زیر تریلی 18 چرخ انداخته اند، مامانمان می گفتند پژمان و سارا برای همیشه رفته اند. اما من می گفتم سارا و پژمان همین دو تا عروسک بودند که گلی خانم از بچگی آنها را بزرگ کرده بود. نمی دانم چرا هیچکس حرف مرا باور نکرد.

انشای خودم را در مورد زنی تنها تمام می کنم. امیدوارم تمام زنهای تنهای دنیا بچه های همسایه را با خود به گدایی ببرند تا بچه های همسایه هم به نان و نوایی برسند.

...


سیب

توی این دلم

چند تا غم است

فکر می کنم

سیب آدم است

فکرهای من

نیستند عجیب

غصه می خورم

من برای سیب

سیب را همه

پوست می کنند

نصف می کنند

گاز می زنند

زود می شود

سیبشان تمام

یک نفر نگفت :

سیب جان! سلام ...

 

ناصر کشاورز

...


اسماعیل

فرتوت شده ام؟

توان بالارفتنم نیست

قربانگاه در اوج کوه و

من، پیر و خسته، اسیر کوهپایه...

فرتوت شده ام؟

به اطرافم می نگرم

اسماعیل کجاست؟

آری آن اسماعیل است

چقدر سریع بالا می رود

اسماعیل من، زودتر از خودم به قربانگاه رسیده است

از من انتظار دیگری داشت

انتظار داشت با چشم به هم زدنی

در قربانگاه باشم

در اوج...

اسماعیل من

تو جلوتر از من به قربانگاه رسیده ای

فرتوت نیستم

به تو می رسم

مبارک باد قربانی شدنت

اسماعیل

تعلق من...

...


عاشقانه با خدا

این هم شعری زیبا از محمدرضا مهدی زاده که باز دوستی به من داد :

 

اگر بتوانم ماه و ستارگان را

روی برگهای سوزنی کاج بدوزم.

اگر عاشق تر از همه شمع های جهان بسوزم

اگر از قطره های نجیب خونم

صدها رودخانه خروشان بسازم،

اگر زیباتر باشم از هرچه بود و نبود،

اما

تو مرا دوست نداشته باشی،

چه سود؟!

...


کرگدن ها هم عاشق می شوند!

پدیده صدرایی فر عزیز مطلبی را بدون نام نویسنده از یک روزنامه برید و دیروز به من داد که زیبا بود . البته گویا نام نویسنده حامد حاج حیدری است. خواستم همه را شریک کنم :

کرگدن گفت: نه امکان ندارد، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.

 دم جنبانک گفت: اما پشت تو می خارد لای چین های پوست تو پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند یکی باید حشره های تو را بردارد. 

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است، همه به من می گویند پوست کلفت. 

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. 

کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم. 

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. 

کرگدن گفت: کو کجاست؟ من که قلب خود را نمی بینم. 

دم جنبانک گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی،

قلبت را نمی بینی. ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. 

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتما یک قلب کلفت دارم. 

دم جنبانک گفت: نه، تو حتما یک قلب نازک داری، چون به جای این  که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهان گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی. 

کرگدن گفت: خوب این یعنی چی؟ 

دم جنبانک گفت: وقتی یکی کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟ یعنی این که می تواند عاشق شود. 

کرگدن گفت: این ها که می گویی، یعنی چی؟ 

دم جنبانک گفت: یعنی... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم... 

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید، اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. 

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست از چی خوشش می آید.  

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ 

دم جنبانک گفت: نه، اسم این نیازاست، من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت می کنی، اما دوست داشتن از این مهمتر است. 

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید.

روزها گذشت، روزها و ماهها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. 

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند، احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ 

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. 

کرگدن گفت: درست است کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم. راستش من بیشـتر دوست دارم  تو را تماشا کنم. 

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد و چرخی زد و آواز خواند جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد.اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند.

 با خودش گفت: این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. 

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم. همان قلب نازکم را که می گفتی، اما قلبم از چشمم افتاد! حالا چکار کنم؟ 

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلب های نازک داری. 

کرگدن گفت: راستی این که کرگدنی  دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد، یعنی چی؟ 

دم جنبانک گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. 

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ 

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمش می  چکد. 

کرگدن باز هم  منظور دم جنبانک را نفهمید. اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد، کرگدن فکرکرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد،  یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم، حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم....

 

...


ای همه هستی من

 

تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

...


بهانه های زمینی، عشق آسمانی

به نام بی نام او

 

سروش عازمی خواه

 

وقتی که چند سال قبل، به بیماری صعب العلاج و ناتوان کننده خود پی بردم، هرگز نمی اندیشیدم که شاید همین بیماری وسیله ای باشد تا مسیر زندگی من به طور کلی تغییر کند و بیماری، برکتی شود تا من با شیرینی عرفان حلقه آشنا گردم.

در آن دوران، با غرور و منیتی که از آموزش روشهای مختلف غلط کسب کرده بودم، برایم سنگین بود که فقط چشمی ببندم و قرار باشد تا چیزی تغییر کند. اما وقتی در اولین اتصال، گلدان گل سرخی دیدم در پشت پنجره ای چوبی که سرخی آن گل هنوز در ذهن من است، فهمیدم که انگار خبری هست...

بعدها بیماری خودم از یاد رفت. درمان دیگران و کسب آگاهی شیرین تر از آن بود که بخواهم ذره ای به یاد بیماری بیافتم.

اما اکنون که با خود می اندیشم، شاید اگر بیمار نمی شدم، هرگز حاضر به چشیدن طعم شیرین اتصال نبودم. شاید بیماری وسیله ای بود برایم جهت تحول .... یک بهانه، هرچند زمینی ...

شاید من هنوز ظرفیت پذیرش عشق آسمانی را به یکباره نداشتم و این بهانه، که کاملا زمینی هم بود و ربطی هم به خدا نداشت، اسباب تحولی را ایجاد کرد که هر روز به خاطر این تحول خدای را سپاس می گویم.

در طول دوران دو سال و نیم من در عرفان حلقه، تجارب جالبی از برخورد با مساله بهانه های زمینی و عشق آسمانی داشته ام... بسیاری از اطرافیانم را دیدم که هر کدام ابتدا بهانه ای زمینی گرفتارشان کرد. حال این بهانه یک عشق زمینی بود و یا حتی یک رودربایستی با شخصی از مجموعه عرفان یا .... و همین مساله باعث شد تا آن فرد به کلاسها بیاید ؛ هرچند بی رغبت ... اما پس از گذشت زمان، طعم شیرین عشق آسمانی را چشید و این بهانه زمینی را برای همیشه به فراموشی سپرد ... تحولی که شاید در حالت عادی هرگز ایجاد نمی شد.

بسیاری از جوانان را دیدم که به خاطر ایجاد یک عشق زمینی، هرچند عشقی نابجا و یک طرفه، دعوت معشوق زمینی را برای شرکت در کلاسها لبیک گفتند  و زمان، قلب آنها را آماده پذیرش عشقی بس بزرگتر و نورانی تر کرد که همانا عشق معبود و عبد بود ...

حال این بهانه حتی می تواند یک تعارف و رودربایستی و یا یک علت کاملا شخصی باشد. به طوری که فرد به علتی کاملا خصوصی به این کلاسها بیاید و قصد یادگیری و تجربه عرفان را هم نداشته باشد.

خود من به شخصه در برخورد اولیه با اینگونه موارد، هرگز شماتتی نکردم و راه هدایت را برای همین اشخاص باز کردم. چون می دانستم که این بهانه ، حکمت الهی را برای آن شخص جاری می کند و در اکثر موارد هم همینگونه شد...

شاید اگر من بیمار نمی شدم، دیگری عاشق معشوق زمینی خود نمی شد، دیگری به خاطر حل مشکلات دیگر زندگیش مراجعه نمی کرد و ... نمیدانم اما شاید ظرفیت پذیرش مستقیم این طعم شیرین عشق آسمانی را نداشتیم. برای همین ، تمام این بهانه های زمینی برایم به نوعی مقدس و زیبا جلوه می کند و هرکس را درگیر ابتدایی این ماجرا می بینم، برایش طلب خیر کرده و آینده ای شیرین و الهی را در نگاه نا آرامش جستجو می کنم. هرچند در نظر اول، این قضیه برای دیگران نامفهوم جلوه نماید، اما خود، درگیرش بودم و خدای را بابت این بهانه کاملا زمینی شکر می نمایم...

...


عاشقانه

به نام بی نام او

سروش عازمی خواه

 

آنگاه که در مکان مقدست

- جهان هستی -

صلات عشق تو  را تجربه می کنم

و پناهگاه امن را می یابم

و میکده ات ، قبله گاه نماز من می گردد

و آشیانه پرواز

و جام تنفسم را سرشار از هوای شعور تو می بینم

و اشتیاق تو به من

اشتیاق من به تو را ناگزیر می شود...

آری آن هنگام

تو معبود من می شوی

و مرا به خانه پدریم راه می دهی

و خانه دلم

-بیت الله-

چه زیبا به وسعت هستی می رسد

و بسم الله می شود ...

و من

فقط نگاه ...

فقط رها...

رها ...

...


٢+

 به نام بی نام او

                                                 سروش عازمی خواه

           

باری عزیز مــن از خالـــــــــی این قــــاب مـی رود

                                                   جسمش به خاک خفته و خسته ز مرداب می رود

از بـــــی کـــران عدم مژده پـــــــــــرواز می رســد

                                                   مـــــــــشتاق می شود و تشنه و بی تاب می رود

باران اشک که جاری است از دیــــــــــــدگان من

                                                   شوق رهـــــــایی عشقی است که بر آب می رود

«بدرود ای عـــزیز قدیـــــمی روزهــای سخـــــت»

                                                   بدرود گفت و بــــــدیــــــدمش که در خواب می رود

چون قطره ای که به دریای عشق شرفیاب شد

                                                   دیدم که به دیـــــــدار نور شـــــــرفـــــــیاب می رود

آری نگار من از چارچـــــوب قــــاب خسته است

                                                   باری عــــزیــــز مــــن از خالی این قـــــاب می رود

...


خیال خام

یک شعر زمینی و نه عرفانی ... اما زیبا ... امروز بعد از مدتها تصادفی از دوستی شنیدم ...

           

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد

که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
 
گل شکفته خداحافظ! اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری - موازیان به ناچاری -

که هر  دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه، هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار، در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

زنده یاد حسین منزوی

...


عاشقانه

آفریدگارا!

سبب چه بود

که تاریخ دگر بار تکرار شود

گونه ای دیگر  :

هرگوشه که می روم مولانایی می یابم در عطش شمس

صدها مولانا

هزارها مولانا

...

شگفتا! ولی هنوز

شمس یکی است...

...


ارتباط وي‍ژه

با سلام

ارتباط ویژه ۲۴ ساعته شد

حتما بخوانید

http://216-interuniversal.persianblog.ir

دوستان عرفان حلقه براي ساختن بمب گوگلي از اين لينك، لطفا همين لينك بالا را در صفحات خود

قرار دهيد

...